بي همتا
هيكل خودش ر بر انداز كرد ... چه زيبا و خوش اندام ... هميشه هر كس از كنار او مي گذشت محو تماشاي او مي شد...... او به اين جذب و جذابيت افتخار مي كرد و به اندام رعنايش مي نازيد ..... آينه ي در آن آشفته بازار بود ....هيچ وقت نفهميد كه چرا اينجا اين قدر شلوغ است .... او هميشه خودش را در آن آينه بر انداز مي كرد به ابروان كمان خويش مي نازيد .... و لباس بي مانندش را به رخ همگان مي كشيد .
هيچ كس همتاي او نبود ..... هميشه بي مانند بود ... همه آرزو مي كردنند كه روزي مانند او شوند تا ديگران فقط به تماشاي آنها بنشينند . ... هميشه مي ديد كه همه مي كوشند همه مانند او شوند با لباس هاي رنگين و آرايش هايي رنگين تر !!..
همه او را تماشا ميكردند ..... كمتر كسي بود كه از كنارش بگذرد و حلقه در چشمانش نيانداخته باشد ... و چه لذتي داشت كه همه او را مي ديدند ... احساس مي كرد كه ارزش بالايي دارد و همه دلباخه ي اويند ...
چون همه او را نگاه مي كردند همه ....
خوشبختي را در آن مي ديد كه همه نگاهش كنند همه ....
همه از زيباييش سخن مي گفتند ....همه از رعنا ايش....
شيشه آزارش مي داد همين طور آفتاب .... خيلي دوست داشت كه روزي شيشه بشكند و آفتاب هميشه بتابد...
اگر شيشه مي شكست مي توانست به ديگران بپيوندد و بنشيند تا همه در مدح و ثناي او سخن گويند و مهر تاييد را بر لبانشان ببيند و اين آفتاب بود كه مي درخشيد و درخشش او را بيشتر مي كرد ...
از شب هميشه بدش مي آمد چون در شب هميشه تنها مي ماند ... در شب كسي را نداشت كه نگاهش كند هيچ كس را ....
ولي هميشه زيبا بود و مطمئن بود كه اگر شب هم مي توانست تنها نباشد همه به او نگاه مي كردند تنها به او ....
ناگهان صداي زنگاله يي بر خاست ....
جواني را ديد .. چه زيبا و خوش لباس ... حلقه در چشمانش دوخت .. او نيز نگاهش كرد ... او عاشقش شد .... جوان نزديكش شد ... او شديد تر از قبل به چشمانش خيره شد .. جوان با انگشتانش او را نشان داد چيزي زمزمه كرد .... خنديد و رفت ...
آهي كشيد و گفت اي كاش « آدمك » نبودم ....
××××××××××××
اشاره : آدمك همان مانكن (MANNEQUIN ) هستش ( پارسي را پاس به داريم !!!! )
