تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز § - غریب ترین تنها ...

 

آمده ام كنون هوشيار آمده ام و آرام آرام مي آيم …. نمي بيني مرا؟؟ در كف دست تو !! در امواج نگاهت … بر گو نه هايت مي نشينم چقدر زيبا مي شوند كه گونه هايت از دم عيسي گونه ي من سرخ مي شوند و از سفيدي به سرخي مي گرايند ….

دست هايت را به هم  مالش مي دهي … مي خواهي مرا حس كني يا نا بودم كني ؟؟؟!

و چيست جرم من ؟؟

ماكيانِ باد در گلو انداخته چه قدر زيبايند …. شايد آنها هم مي خواهند حي مرا بگويند ! يا تصميم به نا بوديم گرفته اند ؟….

در هر بيغوله اي … آتش روشن است …. دست ها روانه ي آن ! چرا ؟ شايد از لمس من گريزانند !!

چشم هايت را به من بسپار … همان طور دست هايت ….. گو نه هاست  ….. نوك بيني ات …گوش هايت

تا لمسشان كنم …. و دوست داشته شدن را حس كنم !!

خدايا چقدر تنهايم …..

اي گرما اي برادر من چرا همه از خواهرت گريزانند و به تو پناه مي آرند؟!

و از من با تمام زيبايي هايم گريزانند !!

 

 

+ نوشته شده در 84/06/13ساعت 16:36 توسط حسين خوش بيان |