آمده ام كنون هوشيار آمده ام و آرام آرام مي آيم …. نمي بيني مرا؟؟ در كف دست تو !! در امواج نگاهت … بر گو نه هايت مي نشينم چقدر زيبا مي شوند كه گونه هايت از دم عيسي گونه ي من سرخ مي شوند و از سفيدي به سرخي مي گرايند ….
دست هايت را به هم مالش مي دهي … مي خواهي مرا حس كني يا نا بودم كني ؟؟؟!
و چيست جرم من ؟؟
ماكيانِ باد در گلو انداخته چه قدر زيبايند …. شايد آنها هم مي خواهند حي مرا بگويند ! يا تصميم به نا بوديم گرفته اند ؟….
در هر بيغوله اي … آتش روشن است …. دست ها روانه ي آن ! چرا ؟ شايد از لمس من گريزانند !!
چشم هايت را به من بسپار … همان طور دست هايت ….. گو نه هاست ….. نوك بيني ات …گوش هايت
تا لمسشان كنم …. و دوست داشته شدن را حس كنم !!
خدايا چقدر تنهايم …..
اي گرما اي برادر من چرا همه از خواهرت گريزانند و به تو پناه مي آرند؟!
و از من با تمام زيبايي هايم گريزانند !!
