من حق انتخاب نداشتم ! كساني ديگه تصميم گرفته بودن كه اينجا باشم ! تصميم رو كساني گرفته بودن كه نه من مي شناختمشون و نه تا به حال ديده بودمشون ...! كسان ديگه يي تصميم گرفته بودن كه من الان كجا باشم يا چطور باشم ...
قرار بود كه ديروز برم پيششون .. من نمي خواستم برم چرا بايد مطيع اونها باشم هر وقت كه خواستن بيام و هر وقت كه خواستن برم ؟ با خودم گفتم يك روز به خاطر خودت اينجا بمون فقط به خاطر خودت ... نمي دونم شايد هنوز تصميم نگرفته بودم كه آيا برم يا اينكه نه همين جا بمونم .. نمي دونم .. يعني اونجا كه بايد برم مثله اينجا بزرگ هست ؟ مثله اينجا راحت هست ؟
تأخيرم براي همين افكار بود مي دونستم كه براي همين تأخير ممكنه مجبور باشم تاوان سنگيني بدم مي دونستم اگه پام رو اون بيرون بذارم ... به سمتم حمله ور مي شن ... حتي ممكنه براي اين تأخير حسابي كتك بخورم .. عهد كردم هر چه قدر هم من رو بزنن حتي آخ نگم ! امروز نوبت من بود كه آنها رو كمي عذاب بدم ..! امروز نوبت من بود كه بگم اين من هستم كه تصميم مي گيرم كجا باشم و تا كي باشم نه شما !!! ... مي دونستم كه تاوان گستاخيم رو مي بينم ولي بايد به خودم ثابت مي كردم كه آره من وجود دارم !. ..
‹‹ -- .... او مصمم بود ... انتقام سرتاسر وجودش را گرفته بود ... اتاق تنگ بود و تاريك ولي براي او بزرگترين و زيبا ترين اتاق زندگي بود .. حتي در اين مدت متوجه نشده بود كه او تمام اين مدت او در اينجا حبس است ...! خود را آزاد ترين مي دانست در حالي از ابتدا زنداني بود ... قرار بود كه ديروز طبق قرارداد معمول حصار خودش را بشكند و با افرادي كه براي بودنش تصميم گرفته بودند سنگ وا كند .... شايد اين تأخير يك روزه برايش گران تمام شود ....-- ››
تصميم گرفتم كه برم ... اون بيرون سر و صدا زياد بود ... معلومه افراد زيادي منتظرم هستم ... صداي جيغ و فرياد تمام زندگي ام را پر كرده بود نفهميدم اين صداي جيغ از كجا مي آيد نه مي شد گفت از بيرونه نه مي شد گفت كه از اينجاست ...
وقتي تصميم گرفتم برم و اولين حركت رو كردم .. بقيه اش رو نفهميدم كه چرا انگار كسي من رو از پشت هول مي داد ..اينگار فقط بايد تصميم مي گرفتم تكون بخورم تا باز مجبورم كنند كه برم ..!
‹‹ -- ...... ترس عجيبي داشت و مي بايست بر اين ترسش فايق آيد .. تنها بود و وقت آن رسيده بود كه اين تنهايي را بشكند .. نمي دانست كه آيا بايد اين تنهايي را بشكند .. يا اگر بشكند براي مدتها دلش براي اين تنهايي تنگ مي شود؟ مي دانست كه اگر اين تنهايي ار بشكند ديگر شايد نتواند تا مدت ها بدستش آورد ولي ديگر مجبور بود كه برود زيرا كه حركت اول رو كرده بود .. كمي سرش را از آن اتاق تنگ و تاريك بيرون آورد ... صداي جيغ بيشتر شده بود ... نگاهش را به اطراف معطوف كرد ... موجودات عجيبي را ديد ... او ترسيد كمي خودش را عقب كشيد ولي ديگر دير شده بود ديگر نمي توانست باز گردد ...نيرويي كه به او از پشتش فشار مي آورد هر لحظه بيشتر مي شد....-- ››
يهو دو تا شي عجيب دو سمت وجودم رو گرفت بد جور دلهره داشتم .. آره درسته مثله اينكه وقت تسويه حسابه !گفتم نا مردا ! مظلوم گير اوردين ولم كنين .. تو همين حس بودم كه يهو كله پام كردن ! يكي با چاقو پريد به سمتم نامرد بهم رحم نكرد ..زد توي شكمم و يه تيكه از شكمم رو بريد ! كار به همين جا ختم نشد .. مي دونستم كه ديگه كارم ساختس ... شكمم بد جوري خون مي اومد .... يكي خدا خيرش بده شكمم رو واسم تو همون حس بانداژ كرد ! ... فكر مي كردم تموم شده .. ولي يكي از پشت نا مردي كرد ! بد جوري محكم زد تو پشتم ... نمي تونستم جلوي خودم رو بگيرم بد جور دردم اومده بود ... نتونستم جلو گريه ام رو بگيرم مجبور بودم كه گريه كنم ... گفتم :
اوووون قا ... اوووون قا ..... ... ! نفس كشيدم !
و زندگي ام در زمين شروع شد ....
