تبليغاتX
§ جیلیز و ویلیز § - شميم كاهگل

شميم كاهگل

نم زده بود .... شميم كاهگل فضا را رويا گونه كرده بود .... و ابري سخت به وهم فضا چنگ مي انداخت ... باد مي وزيد و گناه مي شست ..... بهار نارنج هم  مانند هميشه عاشق مي ستانْد ..... فرياد انا الحق از كوس شقايق برمي خواست و لاله تنها به مناظره نشسته بود ..... چكاوك ها غم را به «همّ» ترجيح مي دادند و جويبار غياث المستغيثين مي سرود .... درختان از شرم سر بر نمي داشتند و بلبل در فراق باران آواز را زمزمه ي خويش كرده بود ...

«مرد» چكمه اش را پوشيد فانوسي از ديوار ستانْد و آتش را به امانت به آن سپرد ... گام هاي استوار خويش را نثار خاك  كرد و زمين با بردباري هميشگي اش چه زجري را تحمل  كرد ....

..... هوا هنوز تاريك بود .... كوير از عمق وجود خويش راز هايش را فاش ميكرد و با حزن نگاه «مرد» شريك مي شد.

 «مرد» شالي سبز به دور قامتش داشت ... پير شده بود ولي هنوز امّيد داشت ... مقصد «مرد» معلوم بود هر روز اين طي الارض را به جان مي خريد و قدم به قدم بر نمي تافت ....

راه به يُمْنْ ديدار «مرد» تربت خويش را ذبح وجودش مي كرد و  و از ابّهت «مرد» حيران با افق صحبت مي كرد .... و  آسمان بود كه از اسرار نيمه شب «مرد» سخن مي راند  و از فرياد ها و ضجه هاي خاموشش ياد مي كرد ....

تشعشع خورشيد حرف از طلوع مي زد و «مرد» مصمم به را هش ادامه مي داد .

از دور بقعه اي پديدار گشت با گنبدي سبز كه امام زاده ي بود.... جايي براي اداي حاجات...

آفتاب اندوه چهره ي شكسته ي «مرد» را نمايان كرد جاده هايي كه بر صورت «مرد» نقش داشت به افسانه ي زندگي اش  اشاره مي كرد....

«پيرمرد» با هيبت علي گونه اش به سمت مشخصي رفت .... نشست... فانوسش را خاموش كرد آرام به سنگي چشم دوخت .... درياي اشك در چشمانش موج  زد... «پيرمرد» گريست...

بر روي سنگ چنين نوشته بود .....

ماندگار تاريخ  

 شهيد گمنام ...

××××

 

+ نوشته شده در 84/04/23ساعت 15:21 توسط حسين خوش بيان |